Sadegh Vahedi
Sadegh Vahedi, better known as Sadegh, he has started his music career in 2010 as a member of Kaqaz Records Label and has released his first album named, Good Morning Iran. Sadegh is a hip-hop singer who during his years of activity has tried to combine, innovate and break the common frameworks of music while maintaining the identity of his own style. Sadegh has released 6 albums and several singles and has collaborated with many artists in different genres. He is known as an avant-garde artist in hip-hop music with diverse experiences.

خانه انجمن ها کافه طوری درمان [2] از زاویه دیگه

  • این موضوع 1 پاسخ، 2 کاربر را دارد و آخرین بار در 5 ماه پیش بدست amirhosseinamirhossein به‌روزرسانی شده است.
در حال نمایش 2 نوشته (از کل 2)
  • نویسنده
    نوشته‌ها
  • #1338
    Avatarhashem514
    مشارکت کننده

    یچیز فقط بگم قبلش
    منظورم از مثال هایی که من زدم ممکنه با مثال های صادق فرق داشته باشه گفتم اشتباه برداشت نکنید

    کوچولوی خوش‌قلب و دل نازک ما
    با شور و شوق و امید و ارزوهاش
    نوبتش شد که زندگیشو تو بدنش شروع کنه.
    وقتی رسید چقد بدنشو دوست داشت. کوچولو و بدنش تو اوج سادگی باهم رفیق شدن. بازی میکردن. میدویدن این ور و اونور.
    کوچولو فکر میکرد تا ابد باهم دوست میمونن.
    مامان و بدن هر چند وقت یه بار دریچه شکم بدن رو باز میکردن و داخلش جعبه هایی رو خالی میکردن.
    بدن نمیتونست داخل جعبه هارو ببینه. ولی کوچولو چون داخل شکم زندگی میکرد میتونست. کوچولو میدید که اینا واقعا جواهر نیستن. میدونست تقلبین. .
    بدن بزرگتر و بزرگتر شد.
    دیگه وقتش بود که بره مدرسه.
    تو مدرسه جعبه هایی بزرگ و دسته بندی شده وجود داشت. روی بعضی ها نوشته بودند طلا، رو بعضی ها نوشته بودن الماس، رو بعضیا نقره و برنز و کلی چیزای قیمتی.
    ولی کسی نمیدونست تو جعبه ها واقعا چیه. معلم شروع کرد به درس دادن.
    به بچه ها یاد داد چجوری در شکمشونو باز کنن و جعبه هایی که از قبل اماده شده بود رو چجوری خالی کنن داخل شکمشون.
    کوچولو دید که بدن درشو باز کرد و یه جعبه رو داره خالی میکنه. تو جعبه پر از خرت و پرت بود که فقط جا رو اشغال میکرد. ولی مابین اون همه اشغال واقعا یه چنتا چیز قیمتی هم پیدا میشد.اون به بدن میگفت که جام داره تنگ میشه. ولی بدن انگار گیر کرده بود. نمیتونست جلوی خودشو بگیره
    یعنی کار از کار گذشته؟
    برا بدن جعبه ها مثل پاکت سیگار بود. یه جعبه شد دو جعبه. دو جعبه شد سه.
    سه جعبه شد دفن شدن کوچولو زیر آوار.
    کوچولو گریه میکرد
    جیغ میکشید
    بدن رو صدا میزد ولی زیر اون همه آشغال صدایی بیرون نمیومد.
    نیازی غیر واقعی اما شدید که ما با دنبال کردن کورکورانش معصومترین موجود زمین رو شکنجه کردیم.
    جعبه ها طلسمش بودن
    بدن داشت به کارهاش ادامه میداد.
    هی جعبه میخورد
    هی جعبه میخورد
    کوچولو رو فراموشش کرد
    بزرگ شد رفت سر کار
    جعبه خورد
    جعبه ساخت
    جعبه داد خوردن
    سیاه شد
    سیاه کرد

    یک دفعه بین اون دویدن سرش خورد به یه چیزی.
    مهم نیست چی بود.
    ولی برا یک لحظه اثر طلسم رو باطل کرد‌.
    انگار اولین بار بود که داشت دنیا رو میدید.
    دور و برشو نگاه کرد و مردم رو دید. حالش بهم خورد. همشون مثل روبات رفتار میکردن. دیگه رنگی باقی نمونده بود. همه شکل هم بودن.
    فقط میگفتن من باید این کار رو بکنم. اگه ازشون میپرسید چرا. ازش میخندیدن
    بعد یه نگاه به خودش انداخت
    دید خیلی تعریفی نداره و با مردم یکیه.
    گفت (اینجوری کارم نمیشه.)
    دنبال مسیر تازه ای گشت.
    از مردم و جعبه هاشون دور شد.
    نمی‌خواست توی مسیریابی اختلال ایجاد کنن.
    ولی هنوز یه مشکلی وجود داشت.
    اون داخلش هنوز پر از خرت و پرت بود. از جعبه هایی که قبلا داشته. پس دریچه شو باز کرد.
    کلنگ رو برداشت
    شروع کرد به کندن و شکستن و خراب کردن.
    کاری نداشت چی خوب بود یا بد. فقط میشکوند.
    چه الماس چه آشغال.
    کند و کند
    بین اون کندن ها اتفاقی کوچولو رو پیدا کرد
    اما کوچولو دیگه کوچولوی سابق نبود
    دست و پاهاش خورد بود
    به زور میتونست حرف بزنه
    کوچولو رو تو دستاش نگه داشت
    بی اراده شروع کرد به گریه کردن
    اشک من متاسفم رو میریخت
    کوچولو مرد و تبدیل به خاطره شد
    بدن خاطره کوچولو رو برداشت و ازش یه چشم ساخت.
    چشم راستشو درآورد و جاش اون رو گذاشت.
    با اون چشم, کوچولو های دفن شده رو تو بدن ها میدید. گریه کردنشونو میدید. اگه مردم کوچولو رو دفن نمیکردن این شهر انقدر کثیف نبود،این طلسم ها و این جعبه ها وجود نداشت..

    برای شکست اون طلسم و بیماری،
    تبدیل به بیماری شد.
    چشم چپش رو در اورد
    دیگه نیازی نداشت
    اون خودشو،
    گذشتشو،
    آیندشو،
    روحشو،
    زندگیشو،
    فروخت
    و باهاش یه یونیفرم خرید که بره سر کار
    نه محبتی
    نه نفرتی
    نه خوبیی نه بدیی
    نه نا امیدیی نه امیدی
    تبدیل شد به یک خلأ ساکت و خشک، که نجات دادن کوچولو هارو وظیفه وجود داشتنش میدونه.
    یه داسان دیگه هم هس اسمش درمانه همینجاست دوسداشتین اونم یه نگاه بندازین
    ممنون

    #1359
    amirhosseinamirhossein
    مشارکت کننده

    جالب بود 👌

در حال نمایش 2 نوشته (از کل 2)
  • شما برای پاسخ به این موضوع باید وارد شوید.